خرید بک لینک
در اتوبوس نشسته بودم به من گفت خواهرم در فلان ایستگاه پیاده خواهم شد ..
بوی تند عرقش پیچیده بود، خودش خوابش برده بود روی صندلی اتوبوس. خسته خسته خسته. مثل بچه ای در انتهای روزی سخت خوابش برده بود، سرش را تکیه داده بود به شیشه پنجره و آرام نفس می کشید. اخم کرده بود و پیدا بود در خوابها هم دنیای قشنگی منتظرش نیست.
به پینه دستهاش نگاه کردم، به لباسهای کهنه اش، به کفشهای کهنه ترش. نگاه کردم به رد زشت زندگی روی تمام چین های صورتش. به ریش جوگندمی تیغ تیغی که او را پیرترنشان می داد و اصلا شبیه مردهای جذاب ته ریش دار مجله های مد نکرده بود. چقدر بد است که دنیای دارا و ندارهمه چیزش فرق دارد. نگاه کردم به زوال تدریجی رویاهاش، به موبایل قدیمی، به بقچه کوچکی که میان پاهایش گذاشته بود و یک تیشه و یک تراز داخلش بود، سرمایهی مَرد.
نگاهش کردم تا نزدیکی مقصدی که گفته بود و خواسته بود آنجا بیدارش کنم. آرام زدم روی شانهاش و بیدارش کردم. گفت رسیدیم؟ خواستم بگویم برادر، برادر غمگین، من وتو که قرار نیست هیچ وقت برسیم، ما گیر افتاده ایم درمدار مدور تباهی. نگفتم، لبخند زدم و گفتم داریم می رسیم. پیاده شد، به پیاده رو پیوست. به مردم غمگین شهری که پشت هدفون و عینک و بقچه، تابوت نامرئی آرزوهای به باد رفته را به دوش می کشند، بی مجال ایستادن و خستگی در کردن.
سرم را تکیه دادم به شیشه، سعی کردم بخوابم تا پسر جوانی که از کنار در به من نگاه می کرد بتواند قصه ای برای من بسازد......

برچسب: نویسنده: حامد قاسمی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 12:02

صفحه بندی